تبليغاتX
باران
Google

ماه من غصه نخور

ماه من غصه نخور زندگي جزرو مــد داره

دنيامــــون يه عـــالـــمه آدم خـــوب و بد داره

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي کم پيدا ميشه کسي رو حرفاش بمونه

ماه من غصه نخور گــــريه پناه آدمــاست

ترو تـــازه مـوندن گل مال اشک شب نماست

مـاه مـن غــصه نـخور پنجرمون بازه هنوز

باغــــچمون غــــرق گـلايه عـــاشق ناز هنوز

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکند

توي ايـــن قـــصه دلا يـه وقتايي عــــروسکند

ماه من غصه نخـــور خيليا تنهان مثل تــو

خيليا بـــا زخمـــاي عـــاشقي آشنان مثل تــو

ماه من غصه نخور زندگي بي غم نميشه

اوني کــــه غـــصه نداشتــه باشه آدم نميشه

ماه من غصه نخور حافظ واست وا ميکنم

شــــعرا شـــو ميخونم وتـــو را مــــداوا ميکنم

ماه من غصه نخور دنيا را بسپار به خــــدا

هـــردومــــون دعــــا کنيم منم جـدا توهم جدا

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 11:40 | لینک  | 

سلام

امروز قصد دارم از آدمایی حرف بزنم که زندگیشون مال مردمه و بس.

آدمایی که نظر مردم را از نظر شخصی و علایق خودشون مهم تر می دونند.

آدمایی که در جامعه ی ما خیلی خیلی زیاد هستند.

آدمایی که لباسشون............مبل خونشون..........کارشون...تحصیلاتشون.......انتخاب همسر.......هدفشون و همه ی علایقشون مختص مردمه!

برای اینکه حالا مردم یک موقع حرفی نزنند. یا یک وقت از کاره ما بدشون نیاد.

به نظر من ما آدما باید با هدف مشخص زندگی کنیم و خودمون برای آینده تصمیم بگیریم نه دیگران برای آینده ما!

به نظر شما تا کی میشه برای مردم زندگی کرد و همه را رازی نگه داشت؟

البته من نمی گم کسی رو دلخور کنیم یا اصلا" مردم را آدم حساب نکنیم و فقط خودمون محور مطلق باشیم نه .

ما باید برای خودمون اما مطابق با عرف زندگی کنیم و برای ارزشهای دیگران احترام قائل باشیم.

و اما ............آدمایی که برای مردم زندگی می کنید و خودتون رو به دست فراموشی سپردید این مطلب رو حتما" بخونید!!!!!!!!!!

شیوانا در شمشیر زنی استاد ماهری بود.

روزی جوانی نزد او آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد.

شیوانا در ابتدا از جوان پرسید:برای چه می خواهی شمشیر زنی را بیاموزی؟

جوان پاسخ داد: برای اینکه توانمندی خودم را در جنگ ها به مردم نشان دهم و از خودم و خانواده ام و آنچه متعلق به من است در برابر دیگران از آن دفاع کنم.

شیوانا سری تکان داد و گفت: بسیار خوب

درس امروز این است: این تکه چوب ها را بگیر و ۲ ساعت در میدان شهر دور سرت بچرخان و به سوی پرندگان چوب را حواله کن!

جوان مات و مبهوت به شیوانا نگاه کرد و گفت: ولیییییییییییییییییییی استاد اینطور که شما می گویید من خودم را مضحکه ی عام و خاص می کنم و دیگر آبرویی برایم نمی ماند!

شیوانا سری تکان داد و با جدیت تمام گفت: همین است که گفتم! اگر این کار را انجام ندهی از درس بعدی خبری نیست.

جوان به وسط میدان رفت و تمرین را شروع کرد.

مردم هر کدام چیزی می گفتند و عده ای فکر می کردند که او دیوانه است.

جوان بسیا ر نا را حت و افسرده از میدان بازگشت.

اما شیوانا این بار شلوغ ترین جای شهر را برای تمرین او انتخاب کرد.

۴۰ روز تمام شیوانا جوان را در شلوغ ترین مکان شهر فرستاد تا تمرین کند.

جوان هر روز افسرده از تمرین باز می گشت تا اینکه..............

روز چهلم فرا رسید و جوان با خوشحالی نزد شیوانا رفت.

شیوانا پرسید: آیا هنوز می خواهی شمشیر زنی بیاموزی؟

جوان با شوق زیاد سری تکان داد و گفت: آری...........اکنون بیشتر از همیشه علاقه مندم که در شمشیر زنی ماهر شوم.

شیوانا پرسید برای چه؟

جوان گفت: این بار برای دل خودم. می خواهم خودم و استعداد هایم را در شمشیر زنی بیاموزم و از توانایی خود لذت ببرم.

شیوانا پرسید: مردم و نظر آنها چی!؟

جوان گفت:نظر هیچکس برایم مهم نیست.

این چند روز اخیر که در میدان تمرین می کردم اصلا" نگاه سنگین جمعیت را حس نمی کردم و حرف های آنها را نمی شنیدم. فقط خودم را می دیدم که چه ماهرانه چوبدسی ها را به چرخش در می آوردم.

شیوانا با خوشحالی گفت: بسیار خوب .......زمان آموزش اکنون فرا رسید.

و فردا تمرین را با شمشیر آغاز خواهیم کرد.

 

می گویند آن جوان چند سال بعدآن قدر در شمشیر زنی ماهر شد که در وصفش می گفتند که او با چوبدستی هم می تواند ضربات یک شمشیر واقعی را بزند.

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 16:36 | لینک  | 

سلام سلام

من اومدم

دلم واقعا" تنگ شده بود (باور کنييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييد)

ممنون از همه ي دوستاني که در مدتي که نبودم با نظرات گرمشون من رو تنها نگذاشتند.

اين گل هم تقديم به شما دوستان خوبم

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدا يا مرا ببخش!!!!!!

 

هوا باراني و خدا از هميشه به من نزديک تر بود. آهسته در گوشم زمزمه کرد:

اي انسان به باران بنگر ببين چگونه خود را عاشقانه فدا مي کند تا حياتي نو به ارمغان آورد.

به افتاب نگاه کن صادقانه مي سوزد تا گرماي وجودش گردون زندگي را بچرخاند.

حال اي انسان به خاک نظاره کن که با چه گذشتي به همه اجازه مي دهد تا از ذره ذره ي وجودش بهره مند شوند.

وبه ماه فکر کن او فداکارانه  نور را از آفتاب تقاضا مي کند تا تو اي انسان در تاريکي شب نهراسي.

آري گفتني ها بسيارند اما خرد تو از درک اين حقايق عاجز است.

و دوباره سکوتي عميق همه جا را فرا گرفت.

اين بار خداوند از دريچه ي قلبم با من سخن گفت. تمام بدنم  به لرزه در آمده بود و عظمتي بس شگرف تمام وجودم را احاطه کرده  بود.

خدا به من گفت:

اي انسان اي کسي که تمام فرشتگان در عرش بر تو سجده کردند . تو چه ميکردي اگر من از روح خود در تو نميدميدم؟

آري مگر تو از جنس خاک نيستي پس فروتني و گذشت خاک را کجا جا گذاشتي؟

اي انسان اي اشرف مخلوقات پس شرافت يک انسان را به دست چه کسي سپرده اي؟

آيا فراموش کرده اي روزي پروانه معصوميت را از تو آموخت و پرستو عشق را از تو به يادگار برد.

اي انسان تو گذر صادقانه را از ياد بردي و حتي نگاه کردن به شبنم را در يک صبح رو حاني فراموش کردي.

اي انسان ملائکه بازگشت دوباره تو به گوهر وجوديت را چشم انتظارند.

اين ها را گفت و سکوت همه جا را فرا گرفت.

من که اين بار اشک در ديدگان حقيرم حلقه زده بود با صدايي آغشته از عشق فقط توانستم بگويم: خدايا مرا ببخش!

آري ما انسانها فکر مي کنيم مي بينيم  مي شنويم و فراموش نمي کنيم اما نه ميبينيم نه ميشنويم و هم فراموشکاريم

اگر مي ديديم

 فروتنی را به تکبر تر جيح مي داديم

عشق را به نفرت و کينه

و انسانيت را به غرور

و ريشه ي کينه را در دل هامان مي سوزانديم و نهال عشق و محبت را در آن مي کاشتيم.

اگر روزي از تو آره خود خودت پرسيدن آيا مي بيني؟

ميشنوي؟ وبه ياد داري؟

چه پاسخ مي دهي؟

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 0:27 | لینک  | 

 

خوشحالی و نشاط در زندگی پدیده ای است که ما انسانها هر روز باید به آن توجه داشته باشیم تا زندگیمان سالم و موفق باشد.

یه ضرب المثل هست که میگه(( آن که می خندد عمر طولانی دارد))

خنده یک واکنش طبیعی هستش که زندگی من و شما رو تحت تاءثیر قرار میده و باعث میشه  تا از دیگر هیجانات و واکنش های هیجانی انسان کاسته بشه.

خنده معجزه ی کوچکی است که نتایج بزرگی به جا میگذارد.

آخرین باری که خندیدید کی بود؟ منظورم یک خنده ی خوب و از ته دل. خنده ای که صورتت رو سرخ کنه و مجبور بشی پاهات رو به زمین بکوبی و دستت رو  دلت بگیری؟

خنده ی از ته دل هم خودش یه نعمته که زندگی سالم روتضمین می کنه.

سعی کن با مشکلات دنیا کنار بیای و خودت رو شاداب نگه داری. حالا میگی چطوری؟ میگم از راه

اندیشه ی شادی بخش. بعضی وقت ها باید بشینی و به چیزهای خوب فکر کنی به خاطرات شیرین به آرزوهای فردات و بعد بخندی به خودت به زندگی

باور کن میشه در بدترین شرایط روحیه ی خودمون رو حفظ کنیم.

لبخند زدن به انسان نیرو میده

خنده به رهایی از اضطراب و افسردگی کمک می کنه

خنده از بروز حمله ی قلبی و مغزی جلوگیری میکنه

خنده بهترین داروی درمان کننده

خنده نشانه ی اعتماد به نفس بالا

خنده پل ارتباط با آدماست

خنده کارت ضمانت طول و عمر و سلامتی ماست

توصیه:

سعی کنید روز های خود را از طریق خندیدن شاد کنید. با خنده روز های تکراری را به روزهای شادی بخش تبدیل خواهید کرد

با خنده به استقبال روز جدید بروید. اگر قرار است یک روز تصمیم به شاد بودن بگیرید چرا از همین امروز نه؟

خشم و تنفر خود را کنترل کنید

با افراد شاد و خنده رو بیشتر رفت و آمد کنید

نا امیدی را از خود دور کنید.هرگز اجازه ی ورود یاس و دل سردی را به درون خود ندهید بااااااااااااااااااااااایک لبخند........... چاره ساز ناامیدی شوید

مثبت اندیش باشید!

مثبت اندیشی راهی به سوی شادمانیست. و در آخر:

به دنیا بخند تا دنیا بهت بخنده 

 

 

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 10:41 | لینک  | 

 

راز نگهدار باش

شادی را به فردا نینداز

اشتباهاتت را بپذیر

سلامتی را دست کم نگیر

هرگز در هنگام خشم به عملی دست نزن

یادت نرود بالاترین نیاز عاطفی هر کس .........مورد تحسین واقع شدن است

به دیگران فرصت دوباره بده اما نه سه باره

به عهدت وفادار باش

خوبی های دیگران را یاد بگیر

همیشه به یاد داشته باش که مردم دشمن تو نیستند بلکه معلم تو هستند

هرگز گره ای را که می شود باز کرد نبر

توقع نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد

هرگز توان خود را برای تغییر دادن خویش دست کم نگیر

هرگز توان خودت را در تغییر دادن دیگران دست بالا نگییییییییییییییییییییییر

مردم دار باش و کسی را از خود نرنجان

شعله های عشق به زندگی را همیشه در خود افروخته نگه دار

هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده

 

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 19:15 | لینک  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره ی موضوعات مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع ((خدا))رسیدند. آرایشگر گفت:  (من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.)

مشتری پرسید:  چرااااااااااااااااااا باور نمی کنی؟

مرد گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟

اگر خدا وجود داشت نباید درد و رنجی هم در جهان باقی می ماند.

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما چون نمی خواست جر و بحث شود جوابی نداد وسکوت کرد.

آرایشگر هم کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.

ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

((می دانی چیست .به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.)) 

آرایشگر با تعجب پرسید!؟ چرا چنین حرفی می زنی؟ من ایجا هستم .............من آرایشگرم

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم!

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است با موی بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

مرد گفت نه بابا آرایشگرها وجود دارند اما مردم به ما مراجعه نمی کنند!

مشتری تایید کرد:((دقیقا" نکته همین است. خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.))

 

 

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 15:53 | لینک  | 

 داشت دفتر خاطراتش رو ورق میزد که یکدفعه رو کرد به من و گفت: امروز چندم است

با اینکه تردید داشتم اما گفتم فکر می کنم۲۶

گفت: چند روز تا عید باقی مانده؟

-فکر می کنم ۳روز دیگر تا عید باقی  مانده...................بعد  با چهره ای خندان گفتم سحرعید نوروز  داره می یاد......خوشحال نیستی؟

خونه تکونی کردی؟...............لباس نو خریدی؟................

مدتی سکوت کرد و بعد به آرامی گفت : آره  خونه تکونی  کردم  .............لباس نو  خریدم  اماااااااااااااااااا

-اما  چی؟ 

دلم تنگ شده

برای کی دلت  تنگ  شده ؟ ـ برای  کسی که  سال  پیش  در  کنارم  بود  و امسال  جای  خالی  او  در  کنارم است

اشک در  چشمانش حلقه زد.

دلتنگ شده  بود...دل تنگ کسی که دیروز وجود داشت و امروز خاطره ای بیش از او نمانده.

کسی که جز درس محبت و مهربانی در مکتب خود جای نمی داد

کسی که صبر را به او آموخت وکسی که همیشه با لبخند سخن می گفت

کسی که امروز  در  بین ما نیست اما  خاطرش همیشه در قلب ما ست

کسی که خانه تکانی فرش و دیوار ملاکش نبود

کسی که  خانه تکانی دل شعارش بود

نمی خواستم نزدیک عید این داستان رو براتون بگم چون شاید خیلی از شما عزیزی رو از دست دادید و حالا با این یاداشت دل تنگ شدید

مقصود من امروز این بود که بگم: سال نو می یاد و میره ..............خونه ها تمیز میشه...........مردم لباس نو میخرند اما تا حالا شده  یک روز به خودت بگی پس خونه تکونی دل چی میشه؟

بیاین امروز  با خودمون خلوت کنیم. بیاین به جای شعار وارد عمل بشیم

بدی ها.....کینه هارو دور  بریزیم. و در عوض نهال مهر و محبت رو توی دل هامون بکاریم.

به قلب خود یاد  بدیم که تا وقتی میتپد شوق زندگی را از دست  ندهد...به آن یاد دهیم که محبت کند.

جواب بدی را با خوبی پاسخ دهد و تکه تکه مهرش را نثار مردم کند

مثل کسی که امروز در کنار من نیست اما در خاطرم عشقش  شعله میزند

امروز  دلمون رو پاک کنیم تا  یه روزی افسوس  نخوریم

دوست دارم به عنوان عیدی جمله ای رو بگم که همیشه عزیز از دست رفتم زمزمه میکرد:

(جمع داده های خدا همیشه ثابت است)

امیدوارم خوب به این جمله فکر کنید

 

سال خوبی داشته باشید.

همراه با یک دنیا زیبایی و لبخند و شادی

عیدتوووووووووووووووووووووووووووون   مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

شاد و پاینده باشید.

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 15:0 | لینک  | 

وقت  گرانبهای  خود  را  با  گفتن  این  جمله  که:

چرا  دنیا  جای بهتر نمی شود؟ هدر  ندهید؟

این  کار...........فقط اتلاف  وقت  است

 
سوالی  که باید  پرسید  این  است:  چطور  می توانم  دنیا  را  جای  بهتری  کنم؟
حتما"  برای  این  سوال  پاسخی  وجود  دارد.
همیشه  یادتون  باشه  خواستن  توانستن  است
 
نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 18:22 | لینک  | 

سلام  سلام

ببخشید  که  غیبت  بنده  از  صغری  به  کبری  تبدیل  شد و  مدت  زیادی  سر  نزدم  و  آپ  نکردم

امیدوارم  از  خودتان بخشش  در  وکنید.

حالا  بریم  سر  نکته های    زندگی  که  شاید  خیلی  کوتاهند  اما  درسهای  بزرگی  رو  در  بر  دارند

 

سالروز  تولد  دیگران  را  به  خاطر  بسپار

حداقل  سالی  یک بار  طلوع  آفتاب  را  تماشا کن

در  چشم  دیگران  نگاه  کن

دیگران  را  به  راحتی  ببخش

با  مردم  همان  گونه  رفتار  کن  که  انتظار  داری  با  تو  رفتار  کنند

راز نگه دار  باش

شادی  ها  را  به  فردا  نینداز

سلامتی  را  دست کم  نگیر

به  افکار  بزرگ  فکر  کن  اما  از  شادی های  کوچک  لذت  ببر

هرگز  به  مقدسات  کسی  اهانت  نکن

گوش  کردن  را  یاد  بگیر.............فرصتها  گاهی  با  صدای  آهسته  در  میزنند

هرگز  امید  را  از  کسی  سلب  نکن....شاید  این  تنها  چیزی  باشد  که  دارد

شرافتمند  باش

بیش  از  حد  لازم  مهربان  باش

به  دیگرا ن  فرصت  ۲باره  بده نه ۳باره

عاشق   پیشه  باش

به  کسی  غبطه  نخور

خوب  بید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 20:37 | لینک  | 

سر نوشت خویش را باور کن!

که باری همان توان نهفته توست و نرم می شکفد.

و زندگی را از آن دست می آراید که تو می خواسته ای.

عقاب فاتح قله های زندگی باش!   و مسافر  صبور دشتهای بیکران آن

و هم بدین سان است که واژه های کار و زندگی معنای اصیل خویش  را:

باز می یابند و گل و بوته های تلاش تو به گل می نشیند.

به دره های عمیق احساس خویش  سفر کن. که  در  آنجا  کسی  جز خویشتن خود باز نمی یابی.

و لحظه ها را غنیمت شمار زیرا  ممکن  است  دیگر  تکرار  نشوند

و هرگز  نومید وار از فراز  صخره های  سخت، زندگی  را  نظاره نکن.

با ایمان  به  توان  خویش، از آن میانه راهی بگشا!

به  دنیای  زیبا ی  فردا ها  با  تمام  وجود  نگاه کن

 و  بدان که در  هر  راه  که بر می گزینی ، همواره دشواری در  کمین  است

که زندگی  اگر  نام  آسانی  داشت  دیگر  بر   زمین  تلاش  معنای  خویش  را  از  کف  می  داد 

و  زیبایی  بهار در  نبود  زمستان  گمنام  می شد

و رنگین  کمان  در  آسمان  و  ماه  در  شب  و  خورشید  در  روز و.................

گر به هستي برسي مست نگردي : مردي
گر به نيستي برسي سست نگردي :
مردي

 

نوشته شده توسط عسل جون در ساعت 21:2 | لینک  |